تبلیغات
درس عربی
درس عربی
در ماشین زندگی راننده باشیم نه مسافر. 
قالب وبلاگ
نویسندگان
لینک های مفید

و اما چهار نکته در مورد رویداد های زندگی:

1) رویداد ها، حاوی پیامی برای ما هستند.
2) رویداد ها، حاوی برکاتی برای ما هستند.
3) هر چه پیش آید، خوش آید.
4) خیر مقدم به رویداد ها.


خوب بریم سراغ توضیح هر کدام از آن چهار نکته.

1) رویداد ها، حاوی پیامی برای ما هستند:
در روان شناسی موفقیت، یک بحثی وجود داره به اسم "سوال طلایی". در هر جای دنیا، هر مدرس تکنیک موفقیتی می داند که سوالی هست به نام "Golden Question". سوال طلایی میگه همیشه از خودت بپرس "این رویداد برای من چه پیامی دارد؟" هیچ اتفاقی در زندگی ما روی نمی دهد مگر اینکه برای ما حاوی درس و پیامی باشد.

دوستان عزیز، خدا فقط با اولیا و پیامبران خودش صحبت نمی کند! خدا با تک تک من و شما به واسطه ی اتفاقاتی که پیرامون مان می افتد، صحبت می کند. بعضی ها میگن "خدا با قرآن با ما صحبت می کنه." بله درسته، ولی همه ی صحبت خدا با ما در قرآن نیست.


روان شناسی موفقیت میگه "اگر به اتفاقات پیرامونی خودت فکر کردی و درس اون اتفاق رو گرفتی، بدان که آن اتفاق با اون درس آمده است که تو را یک پله از نردبان موفقیت زندگیت بالاتر ببره و تو یه قدم بیشتر رشد کنی. رشد مادی و رشد معنوی."

زمان حضرت داوود و سلیمان، یکی از ویژگی هایی که فقط در اون زمان بود و هیچ زمان دیگری دیده نشد، چه قبل و چه بعد از آن زمان، آن بود که عزرائیل به شکل آدمیزاد بین مردم رفت و آمد داشت! همه می دیدنش.


اگر عزرائیل میومد به یکی می گفت سلام، اون شخص می دونست که این سلام یعنی خدا حافظ! یه جوانی داشت تو خیابون رد می شد، عزرائیل یه دفعه اومد جلو گفت سلام! جوان رنگ از رخش پرید!
- "می خوای بکشی؟"
+ "نه بابا داریم میریم سینما فیلم ببینیم!"
- "آخی. پس نمی خوای منو بکشی؟"
+ "نه بابا، گفتم که؛ همین جور شانسی داشتیم رد می شدیم!"
- "عزرائیل جان! الهی قربونت برم! حالا که نمی خوای بکشی بیا یه قول مردونه به ما بده؟!"
+ "چی می خوای؟"
- "قول بده هر وقت خواستی منو بکشی، قبلش خبرم کنی؟"
+ "باشه بابا قبوله."
- "قول؟"
+ "قول. برو خیالت راحت. قبلش من حتما میام و بهت میگم که آماده باش."
جوونه گفت "آخ چه با حال. حالا میریم هر غلطی دل مون می خواد می کنیم. وقتی ازراییل اومد گفت آماده باش، توبه می کنیم!"
رفت هر غلطی خواست کرد تا پیر پیر پیر پیر پیر پیر شد.
عزرائیل اومد گفت "بریم؟"
- "کجا؟"
+ "اون دنیا!"
- "عزرائیل یادته جوون بودم ؟"
+ "اره بابا داشتم می رفتم سینما فیلم ببنیم!"
- "خب تو قول داده بودی خبر کنی!"
+ "من قول دادم یه بار خبرت کنم. هزار بار خبر کردم."
- "کی؟"


+ "وقتی تو بم زلزله اومد 40 هزار نفر مردن، بهت گفتم آماده باش! وقتی داشتی می رفتی خونه و یه موتوری جلوی روی تو تصادف کرد و مُرد، بهت گفتم آماده باش! وقتی داشتی می رفتی خونه و اطلاعیه ترحیم همسایه تون رو دیدی، بهت گفتم آماده باش! وقتی مو هات ریخت و سفید شد، بهت گفتم آماده باش! وقتی دندونات مصنوعی شد، گفتم آماده باش! وقتی بابات مرد، گفتم آماده باش! مرد حسابی من به تو قول دادم یه بار بهت "آماده باش" بدم، هزار بار خبرت کردم، تو خوابی!"

دوستان عزیز ما آدم ها هزار کار می کنیم به یک دلیل! خیلی ها میرن مشاوره میگن "من فلان پسر یا دختر رو می خوام. از هزار راه رفتم و نشده. حالا اومدم شما یه راهی نشونم بدی؟"


ما آدم ها هزار کار می کنیم به یک دلیل و برای رسیدن به یک خواسته! خدا یک کار می کند به هزار دلیل!


خدا هیچ وقت نمیاد اون موتوری رو جلوی پای من بکشه که به من درس بده! این که عین بی انصافی است! یک انسان دیگری بمیرد که من درس بگیرم! خدا آن موتوری را می کشد به هزار دلیل! و یکی از اون هزار دلیل تک تک انسان هایی هستند که در صحنه حاضر اند.

من دارم با عصبانیت میرم خونه ی مادرم که فریاد بکشم سرش و به مادرم بگم "بی خود کردی فلان کار رو کردی!" او داره میره مال یک یتیم را بخورد. اون یکی داره میره محل کارش پیش رییسش تا زیر آب همکارش رو بزنه. اون یکی داره فکر می کنه "برم یه کلاهی سر کسی بزارم."
اون یکی ......
اون یکی ......
اون یکی ......

و جلوی پای ما یک موتوری می میرد. خدا یک کار می کند به هزار دلیل! یکیش منم و بخشی از دیگر دلایلش هم "اون یکی" ها هستن! امکان ندارد که ما ها اتفاقی در این صحنه حاضر شده باشیم!
اگر بخوایم از نظم دنیا براتون بگیم ، میتونم به اندازه ی یک سمینار سه روزه، از صبح تا شب براتون از نظم و نظام دنیا و هستی براتون بگم که زار زار گریه کنید! که بدونید آنقدر دنیا منظمه، انقدر دنیا منظمه که هیچ چیزی بی حساب و کتاب و بی نظم نیست!


دقیقا باید ما ها اونجا می بودیم و اون موتوری اونجا می مرد! خدا داره میگه:
"
می خوای بری سر مادرت داد بزنی؟ خوب برو بزن! این رو جلوی تو کشتم که بدونی شاید یه دقیقه دیگه هم زنده نباشی! برو بزن! بعد ببینم بعد از مرگت هم گردن کلفتی می کنی؟ صدات رو بلند می کنی؟ می خوای بری مال یتیم رو بخوری؟ برو بخور! این رو جلوی پای تو کشتمش. شاید مال یتیم رو کشیدی بالا و قبل از اینکه از گلوت بره پایین کشتمت! اون وقت میتونی جوابی بدی؟ برو بخور!


خدا به واسطه ی تک تک اتفاقاتی که در پیرامون ما میوفته با ما حرف میزنه.

من چندین ماه قبل بیمار شدم و 40 روز در بستر افتادم. اتفاقی نیست که من 40 روز در بستر بیماری افتادم. خدا داره با من حرف میزنه:
"
عمو! این همه مغروری توی خونه این همه شاخ و شونه برای زن و بچه ات می کشی، میگی «من میگم این کار رو بکنیم و الا پرت تون می کنم بیرون!» عمو! یه ویروس کوچولو که زیر میکروسکوب هم به زور دیده می شود، 40 روز کله پات کرد!


بی خود "من من" نکن! یه عمر راست راست راه رفتی، هر چی بهت گفتیم «خدا خدا خدا خدا ... گفتی «خدا کیه ؟ ول مون کن بابا ! یه چیزی این قدیمی ها کردن تو کله تون !این آخوند ها گفتن خدا !»
یه عمر راست راست راه رفتی، بهت گفتم «خدا» نفهمیدی!!! شاخ و شونه کشیدی!!! حالا 40 روز می خوابونمت که به بالا نگاه کنی، 40 روز بهت فرصت میدم که ببینم من رو می بینی؟
"
بعد توی این 40 روز چی کار می کنه؟

هی زل میزنه به در و دیوار؛ ترک های در و دیوار و سقف رو کشف می کنه! "یادم باشه خوب شدم ایزوگامش رو درست کنم!" و باز پیام را نمی گیریم!


"
من تهران تا جایی که می تونم میرم بهشت زهرا و تا جایی که می تونم میرم غسال خانه و شستن مرده ها رو می بینم چون درس بسیار بزرگی برام داره. مرده های یخ زده ای که پرت میشن این ور و اون ور. این پرت میکنه برای اون اون لیف میزنه اون یکی آب می گیریه و آخر هم فیتیله پیچ می کننش و می ندازن بیرون.
میرم که درس بگیرم "این عاقبتته ها! بی خود خودت رو گنده نکنی! مغرور نشی! من من نکنی! خیلی ها میان این بالا وای میستن که بگن من! خدا اون روز رو برای من نیاره که بخوام خودم رو گنده بکنم."

شب دارم میرم خونه؛ میبینم همسایه روبروییم که صبح باهاش احوال پرسی کردم، آگهی ترحیمش رو زدن به دیوار! "اِی ... کی مرد؟ حالا یعنی شام کی میدن؟ خدا کنه قیمه نباشه! این ماه محرمیه مُردیم انقدر قیمه خوردیم! مرغ باشه خوبه!!!"
پیام نمی گیریم!

دارم میرم یه جلسه ی مهم. ماشینم پنچر میشه. فکر می کنید این پنچری اتفاقیه؟ به خدا ذره ذره ی این عالم مامور های خداوندند. فکر می کنید میخه همین جوری شانسی پیدا شد و رفت تو لاستیک ماشین من؟

نخیر. من امروز دارم میرم جلسه که توی جلسه حال فلانی رو بگیرم و سکه ی یه پولش کنم! آنچنان امروز خردش کنم که یه دو ماهی نتونه بلند بشه. یه دفعه ماشین پیس! پنچر میشه. کائنات میگه "یک ربع معطلت می کنم. میخام یه ربع نگهت دارم. عمو جان کاری که میخوای بکنی اشتباهه. بیشتر فکر کن. صبور باش."

تهران سوار هواپیما شدم. شرکت ها موقعی که کارت پرواز میدن رعایت می کنن که در یک ردیف یا آقا بنشیند یا خانم، مگر اینکه زن و شوهر باشن. خارج قر و قاطیه. به ندرت می بینی که یک زن و مرد غریبه رو طوری کارت داده باشن که کنار هم بشینن. من نشستم روی صندلیم.


دو ردیف جلوتر یه خانم نشسته بود که فکر کنم یه 50 کیلویی لوازم آرایش مصرف کرده بود! یه آقایی در حالی که داشت میومد و کارتش رو نگاه می کرد که کدوم ردیف باید بشینه، یه دفعه چشماش گرد شد؛ دید صندلیش کنار خانمه است! من دقیقا از دو ردیف عقب تر دیدم که چشم هاش برق زد! پیش خودم گفتم "خدا به داد برسه"


بعد آقاهه در حالی که داشت از دور با خانمه خوش و بش می کرد، یه دفعه تق کله اش خورد اون قسمتی که ساک ها رو میزارن. گفتم "ببین خدا داره بهت میگه نکن! سرت رو کوبید که بگه نکن! خجالت بکش! حالا یه خانمی کنارته درست بهش نگاه کن! یک انسانه! مثل حیوان به اون نگاه نکن! دنبل سوء استفاده نباش! مثل بچه آدم بنشین تا برسی به مقصد!"


تازه؛ آقاهه که نشست، همین طور که سرش رو گرفته بود، داشت با خانمه خوش و بش می کرد! گفتم خوب نمی فهمی چی کارت کنم! حالا باید منتظر دردسر بزرگ تر باشی.


خدا اول تلنگر را می زند، پیام را می دهد، درس رو میده ولی اگه نگرفتی مقصر خودت هستی!

یه وقتایی هوس می کنی غیبت کنی هوس می کنی تهمت بزنی فکر می کنی این اتفاقیه؟ امکان ندارد. معلم کائنات داره به تو معلم جدیدی رو معرفی می کنه که از او درسی بگیری. تا کسی به ذهنت آمد که غیبت او را بکنی، بگو "معلم کائنات استاد دیگری رو به من معرفی کرده. این بی خودی توی ذهن من نیومده. من باید برم از این آدم یه چیزی رو یاد بگیرم."


علی (ع) فرمودند: "عبرت ها چقدر فراوانند، عبرت پذیران چقدر اندک"

ما آدم ها خیلی جالبیم!
شعر می سازیم برای راه رفتن زیر باران.
دیدید آدم هایی رو که شعر نو میگن:
"
و باران که آمد
مرا نرم و چیک چیک بارید
"
همین آدم وقتی زیر باران می ماند، به زمین و زمان فحش میده!
خوب؛
گنجشک ها رو دیدید توی درخت ها؟

جیک جیک جیک جیک جیک جیک .....
روزهایی که باران می آید را فقط می دویم که به مقصد برسیم؟
عزیز من بایست و این دفعه به یک درخت نگاه کن و دنبال آن گنجشک بگرد.
می دونید چی می بینیم؟

تک تک گنجشک ها رو می بینید که هر کدام برگ پهنی رو پیدا کردن و زیر اون برگ پهن آرام نشستند. برگی که اونها رو از باران مصون نگه می دارد. و رگبار که تمام میشه، همه ی گنجشک های درخت شروع می کنن به خواندن! اون گنجشک داره به ما درس میده ولی ما که درس نمی گیریم! خوابیم! علی (ع) فرمود! گنجشکه داره میگه "عزیز من، وقتی رگبار های زندگی بر تو باریدن گرفت، سرپناهی پیدا کن و آرام باش؛ سر پناه برای من گنجشک یک برگ است، برای تو خدا؛ وقتی رگبار های زندگی تمام شد موقع این است که بزنی زیر آواز!"
ما چه کار می کنیم؟


وقتی رگبار زندگی، سختی زندگی میاد و تمام میشه:
- کمرم شکست.
- این چه مصیبتی بود.
- حالا بعدی رو خدا به خیر کنه.
و از گنجیشکه درس نمی گیریم!

خورشید هر روز صبح طلوع می کند، هر روز غروب خورشید با ما خداحافظی می کند.
داره بهمون درس میده!


میگه خورشید زندگی من و شما روزی طلوع می کنه و روزی غروب، که خیلی هم زمانش طولانی نیست! و همان زمانی که خورشید در سرزمین من و شما غروب می کند، در سرزمین دیگری بلافاصله طلوع می کند. بازم داره بهمون درس میده!


فکر نکن با مردنت زندگی تمام می شود. تو در جای دیگری بعد از مرگ طلوع خواهی کرد.

یه دختر بچه ای دبستانش نزدیک خونشون بود. پیاده می رفت و میومد. یه روزی که باران تندی میومد، مادرش نگران شد و لباس پوشید و دوان دوان رفت به سمت مدرسه، دید دختر کوچولو داره آواز می خونه و میاد و هر رعد و برقی که میزنه میپره بالا و به نشانه ی خوشحالی فریاد میزنه!
مادرش گفت "چی کار می کنی؟"
گفت "مامان ببین، خدا داره ازم عکس میگیره!"
فکر می کرده اون رعد و برق فلش دوربین خداست.
و چقدر بچه ها از من و شما عاقل ترند!
ما اگه دوربین خدا رو ببینیم مگه جرات داریم هر کاری بکنیم؟!

ما میگیم "نه بابا! این دوربینا که میگن مخفیه، سرکاریه! گاز بده برو! راحت باش"

یه دوستی می گفتم "من اصلا ماشینم رو نمی شورم!"
گفتم "چرا؟"
گفت:
"
ما تا می شوریم باران میاد کثیفش می کنه. بعد یه بیست روزی که نمی شوریم و لجن از ماشین داره می باره، می برم که بشورم ولی خودم هم میدونم من امروز بشورم، فردا باران میاد! میخاوم برم با چند تا کارواش قرارداد ببندم! میخوام بهشون بگم میخواین مشتری براتون بیاد؟! ماشین منو بشورین فردا بارون میاد! همه ماشینا گلی میشن و پس فردا صف میکشن اینجا!
"
گفتم "عمو. خدا داره با تو حرف میزنه و تو خوابی! خدا داره میگه که وقتی ماشین گلی و لجنی و کثیفت رو شستی، باران رحمت من باریدن می گیرد! دل سیاهت رو بشور تا باران رحمت من بر زندگی تو باریدن بگیرد! چرا پیام رو نمی گیری؟! کارواش چیه؟!"

خدا با ما حرف می زند! ولی علی (ع) فرمود اونهایی که این حرف ها رو می شنوند و درس و عبرت می گیرن متاسفانه خیلی کم هستن! اگر من و شما اهل موعظه شنیدن و پند شنیدن باشیم، زره زره ی عالم به من و شما درس می دهد.

حسن بصری رو می شناسین؟

در سریال "جابر بن حیان"، اون پولداره که دزده میخواست دخترش رو بگیره، اون حسن بصری بود. حسن بصری داشت می مرد. شاگردان بسیار بزرگی هم ایشون تربیت کردند و به اسلام تحویل دادند.
یکی از شاگردای ایشون در لحظات آخر از ایشون پرسید:
"
استاد؛ میخوام از شما بپرسم که استاد های شما در طول زندگی چه کسانی بودند؟
"
حسن بصری گفت:
"
من در طول زندگی اساتید زیادی داشتم ولی سه نفر بهترین و اساسی ترین استادای زندگیم بودند.


اولین استاد من یک راه زن بود!
هر شب می رفت که قافله ای رو بدزده و مسیری رو ببنده و چیزی به طورش نمی خورد! صبح که می دیدمش می پرسیدم دیشب راهزنی کردی؟ سد راه قافله ای شدی؟ می گفت نه. دیشب که چیزی نصیبم نشد ولی امشب ان شاء الله و به لطف خدا یه قافله بهمون می خوره! و هرشب کارش همین بود که بره و دست خالی برگرده و بگه به لطف خدا فردا یه قافله میزنیم!
و لطف خدا!


[حسن بصری میگه] من خیلی عبادت می کردم ولی نمی دیدم که این عبادت ها ما رو با خدا رفیق کرده باشه. احساس نمی کردم به خدا نزدیک شدم. یک استاد بزرگ من این راه زن بود که به من یاد داد که اگر به نتیجه هم نمی رسیم، آنقدر ادامه بده و به لطف خدا امیدوار باش که به نتیجه برسی.


استاد دوم من یک توله سگ بود.
یک روز داشتم از مسیری عبور می کردم و بسیار تشنه بودم. رودخانه بود. رفتم کنار رودخانه آب بخورم. توله سگی هم تشنه بود و آمد که آب بخوره. وقتی به کنار رودخانه آمد تصویر خودش رو توی آب میدید. از تصویر خودش میترسید، پارس می کرد و عقب عقب می رفت. 4، 5 باری جلو آمد و از ترس به عقب برگشت.


بعد فکر کرد که این چاره ی کار نیست و اگر میخواد رفع تشنگی بکند، باید مانع را از سر راه بردارد. باید با اون مانع خودش رو مواجه کنه و با فرار کردن به جایی نمی رسه. توله سگ عقب عقب رفت و پرید روی تصویری که توی آب میدید! و وقتی پرید توی آب اون تصویر محو شد و خودش رو سیراب کرد و اومد بیرون. اون توله سگ به من یاد داد که "با موانع زدگیت رو در رو شو و از مسائل زندگیت گریز نداشته باش"


سومین استاد من دختر بچه ای بود.
شب بود و داشت می رفت به سمت مسجد. شمع روشنی در دستش بود. منم از اونجایی که همیشه نگران آتش بازی بچه ها بودم، رفتم جلو و با نگرانی بهش گفتم "دخترم این شمع رو کی برات روشن کرده؟ [حسن بصری میگه] دوست داشتم که بگه خودم نکردم و من دست به آتیش نمی زنم.


دختر یه لبخندی به من زد و بدون اینکه جواب بده شمع رو فوت کرد و گفت "همونی که شمع رو روشن کرده، خاموشش کرد الان" خاموش کننده ی شمع همانی است که آن را روشن کرده بود. و دخترک داشت به سمت مسجد می رفت.


[حسن بصری میگه] ناگهان یک فکری در ذهن من جرقه زد. دخترک به سمت مسجد می رفت و شمعی رو روشن کرده بود و خودش شمع رو خاموش کرد. فهمیدم نوری که در درون ما روشن می شود، اگر در مسیر حق قدم برداریم خدایی هست که آن نور را در درون ما شعله ور می کند. و همون خدا کسی است که اگر از مسیر حق رو به مسیر باطل تغییر بدیم، می تواند اون نور را خاموش بکند.


[حسن بصری میگه] من بعد از این سه تا استاد، صدها استاد داشتم. من با جنگل حرف می زدم. من با رودخانه حرف می زدم. من با حیوانات حرف می زدم و از هر کدوم درسی می گرفتم.
"

پس دوستان عزیز، همه چیز برای ما حاوی درس و پیام است. از کجا بدونیم که این درس و پیام رو درست گرفتیم؟ اصلا مهم نیست که درس رو درست بگیری یا غلط، مهم این است که پیام بگیری.
شما یه بازی رو که تا حالا انجام نداید، وقتی برای اولین بار به شما قوانین و شرایط یاد داده میشه، دفعه اول شاید در عرض چند دقیقه شما در آن بازنده باشید و شکست بخورید.
دفعه دوم ...
دفعه سوم ...
دفعه چهارم ...


آرام آرام زمان باخت تون رو بیشتر می کنید و به تجربه و مهارت تون اضافه می کنید تا کار به جایی می کشد که شما برنده خواهید بود. داری میری خونه. تو مسیر خونتون، ماشین جلویی شما چرخش میوفته توی جوب. مهم اینه که فکر کنی "چرا جلوی من باید یک ماشینی چرخش توی جوب بیوفتد؟" و سعی کنی یه پیامی از این دریافت کنی و درست و غلطش مهم نیست.

اگر شما هر روز شروع به تجزیه و تحلیل آنچه که می بینید و می شنوید و درک می کنید بکنید، آرام آرام ذهن شما به اون مهارتی میرسد که دیگه همیشه برنده ی بازی خواهید بود. در واقع دیگه پیام هایی که می گیرید کاملا درسته.

2) رویداد ها، حاوی برکاتی برای ما هستند.
دوستان عزیز مطالب زیر قصه نیست ها!
حرف هایی که مثل خود شما ها، شاگرد های همین کلاس ها گفتن.

دختر خانمی در تهران می گفت:
"
من صبح روز عروسی، حالم بسیار شد و خیلی زود رسوندنم به نزدیک ترین بیمارستان و در اورژانس بستری شدم و سرم بهم وصل کردن. سریع چندتا آزمایش و تصویر برداری و کارهای دیگه .... به من گفتن «شما در شرایطی قرار دارید که دو سه روزی رو باید در بیمارستان مهمان باشید. وضعیتتون بسیار بسیار وخیم است.»


به دکتر ها گفتم «امشب، شب عروسی منه و ما سالن گرفتیم، مردم رو دعوت کردیم!» گفتن «ما تضمینی برای جان شما نداریم. میتونی از بیمارستان بری بیرون ولی این برگه رو امضا کن و برو ولی ما میگیم خطرناک است که شما پات رو از بیمارستان بزاری بیرون.»


دیگه چاره ای نبود جز موندن! موندم ولی شروع کردم زار زار گریه کردن. گریه می کردم ها. تقریبا دو سه ساعتی گریه کردم تا اشک دونم رو خالی کنم!!! [البته اشک دون خانم ها که خالی بشو نیست!!! ماشاء الله به نیل وصله]
از این ور با سرم آب میومد تو بدنم، از اون ور با اشک می ریختمش بیرون. چرخه ی آب!


بعدش دیگه خودم خسته شدم. مُردم اِنقدر گریه کردم. گفتم بذار سرم رو به یه چیزی گرم کنم دردم یادم بره. نگاه کردم دیدم تخت بقلی یه خانمیه که تخت گرفته خوابیده. تخت اون وریش یه خانمی بود بدتر از من. گریه می کرد 180 !!! گفتم این خانمه خوبه.


بهش گفتم «خانم چیه؟؟؟ دردت چیه؟؟؟ گریه می کنی؟؟؟»
گفت «الهی بمیره!»
گفتم «الهی! الهی! کی؟»
گفت «شوهرم!»
یکم با هم حرف زدیم «خوب چرا آخه؟ چی شده؟»
گفت «فلان فلان شده داره هوو میاره سرم!»
خلاصه حرف زدیم حرف زدیم حرف زدیم حرف زدیم حرف زدیم حرف زدیم؛ دیدم هووش خودمم!
"
دوستان این قضیه واقعیه.


دقیقا اتفاقی است که در تهران افتاد و این خانم تعریف کرد و وقتی تموم شد همه مرده بودن از خنده. رویداد ها برای ما حاوی برکاتی هستند. ولی این برکات شاید بلافاصله خودشون رو نشون ندن. شاید لازم باشد زمانی بگذرد تا آن برکت دیده بشود. و اگر غر زدی و هر چه بیشتر حالت منفی پیدا کردی شاید اون برکت دیر تر خودش رو به تو نشون بده!

خانمی تعریف می کرد:
"
من با شوهرم داشتیم میرفتیم عروسی. ماشین بغل دستی ما کنار ما نبود و کمی از ما عقب تر بود. یه موتوری با سرعت خورد به بقل ماشین کناری ما و آینه ی راننده کنده شد و پرت شد جلو. دقیقا از پنجره اومد تو و تق خورد پس گردن من!


من اصرار می کردم که «حالا چیزی نیست، بریم عروسی» شوهرم می گفت «نه! باید بریم بیمارستان» انگار از خداش بود یه بهونه گیر بیاره که نریم عروسی! تو راه بیمارستان من از ته دل گریه می کردم و با خودم می گفتم «خدایا داشتیم می رفتیم کجا چه جوری عکس بگیریم! حالا داریم میریم کجا چه جوری عکس بگریم!»


چون ضربه توی گردن خورده بود و گردن محیطی است که بصل النخاع از اون رد میشه و ضربه به گردن بسیار خطرناکه و میتونه باعث فلج دائم فرد بشه، بلافاصله ایشون رو می برن برای تصویر برداری و اون دوستی که مسئول رادیولوژی بوده، کمی عجله می کنه.


(اونهایی که تا حالا رفتن رادیولوژی و ازشون تصویر گرفتن، میدونن که خیلی دقت می کنن که دقیقا اون محلی رو که پزشک خواسته تصویر بگیرن) و چون ضربه در گردن بوده و مسئول رادیو لوژی کمی عجله می کند، تصویری که گرفته میشه از گردن و بخشی از سر گرفته میشه.


پزشک ها میگن خانم در گردن شما چیزی نیست ولی این قسمتی از سر شما که در عکس افتاده یه لکه مشکوکی را می بینیم. بلافاصله شما باید اسکن بشید. بعد از اسکن دکتر ها میگن خانم یک لکه خونی در سر شما وجود دارد که اگه همین الان عمل نشه، حداکثر تا یک هفته ی دیگه شما را می کشد. این لکه هم هیچ ارتباطی به ضربه گردن شما ندارد.


رویدادها برای ما حاوی برکت اند، انقدر جزع و فزع می کنیم، نمی زاریم برکت خودش رو به شما نشون بده.

یه خانمی می گفت:
"
اون اوایل که من ازدواج کردم. انقدر شوهرم بابا و مامانم اینا رو تحویل می گرفت. بعد از اینکه ازدواج کردیم گفت اگه خونه ی بابات بری قلم پات رو خرد می کنم!!! چشم دیدن بابات رو ندارم! من هر کلک زنانه ای بلد بودم میزدم تا بتونم مامانم اینا رو ببینم.


با خودم گفتم بذار یه کلکی سوار کنم! یه روز وقتی شوهرم از در اومد، شکمم رو گرفتم و داد زدم "آی دلم آی دلم ...." می گفت: چته؟
می گفتم: نمیدونم! فقط درد دارم.
- بریم دکتر؟
- نه!
- ای بابا اگه درد داری بریم دکتر دیگه!
- نه حالا ببین یکم خوب شدم. میگم زنگ بزنم مامانم بیاد بهم سر بزنه؟
- پاشو پاشو بریم این جور نمیشه.
ما رفتیم دکتر و دکتر گفت خانم دردت کجاست؟
الکی گفتم شکمم.
دکتر دستور عکس برداری داد.
عکس رو که گرفتیم، دکتر گفت خانم یه غده ای در شکم شما هست که اگر عمل نشود، به محض اینکه غده باز بشه و در بدنتون ترشح بکند شما را خواهد کشت.
به شوهرم گفتم میشه بری یه لحظه بیرون!
وقتی رفت بیرون گفتم آقای دکتر به خدا فیلم بود!
گفت خانم من به فیلم شما کار ندارم، این عکس و این هم غده.
و من بعد از عمل به شوهرم گفتم که دروغ گفته بود و شوهرم به شکرانه ی اینکه من به واسطه ی اون دروغ و محبت به خانواده ام از یک بلا نجات پیدا کردم، انقدر رابطه اش با مامانم اینا خوب شد که ما الان طبقه دوم مامانم اینا زندگی می کنیم!

دوستان عزیز ! همه ی رویداد ها برای ما حاوی برکاتی هستند، صبور باش و انتظار بکش تا اون برکت رو ببینی.

http://banki.ir/akhbar/1-news/5210-keys-to-success-15




طبقه بندی: موفقیت،
برچسب ها: کلیدهای موفقیت / جلسه پانزدهم / هیچ رویدادی اتفاقی نیست !،
[ پنجشنبه 16 شهریور 1391 ] [ 11:02 ب.ظ ] [ فریبا حزباوی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


با سلام و درود
این وبلاگ برای استفاده‌ی دانش‌آموزان عزیز و همکاران گرامی طراحی شده. امیدوارم این تلاش ناچیز گام مثبتی در جهت گسترش دانش و فراگیری عزیزان باشد. نظرات و پیشنهادات شما می‌تواند این نهال را به ثمر برساند.
همواره شاد و پیروز باشید.


لینک های مفید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :