تبلیغات
درس عربی
درس عربی
در ماشین زندگی راننده باشیم نه مسافر. 
قالب وبلاگ
نویسندگان
لینک های مفید


" با خشونت هرگز "

 

 «بچه ها لال شوید» ، بی ادب ها ساکت

سخت آشفته و غمگین بودم ، به خودم می گفتم

« بچه ها تنبل و بد اخلاقند » دست کم می گیرند

درس و مشق خود را

باید امروز یکی را بزنم ، اخم کنم ، و نخندم اصلاً

تا بترسند از من و حسابی ببرند .

***********************

خط کشی آوردم ، در هوا چرخاندم ،

چشم ها در پی چوب تنبیه هر طرف می غلطید

« مشق ها را بگذارید جلو ، زود معطل نکنید »

اولی کامل بود ، خوب ، دومی بد خط بود ، بر سرش داد زدم ،

سومی می لرزید ، خوب گیر آوردم

صید در دام افتاد و به چنگ آمد زود

*********************

دفتر مشق «حسن »گم شده بود

این طرف ، آن طرف نیمکتش را می گشت

تو کجایی بچه ؟ بله آقا اینجا ، همچنان می لرزید

«پاک تنبل شده ای بچه ی بد »

«به خدا دفتر من گم شده آقا همه شاهد هستند»

ما نوشتیم آقا

باز کن دستت را ، خط کشم بالا رفت ، خواستم بر کف دستش 

بزنم ، او تقلا می کرد ، چوب پایین آمد 

ناله ی سختی کرد چون نگاهش کردم ، 

گوشه ی صورت او قرمز بود ، 

 هق هقی کرد و سپس ساکت شد ، همچنان می گریید

مثل شمعی آرام ، بی خروش و ناله

************************

ناگهان «حمدالله» در کنارم خم شد

زیر یک میز ، کنار دیوار ، دفتری پیدا کرد

گفت آقا اینهاش ، دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم خوش خط و عالی بود 

غرق در شرم و خجالت گشتم 

جای آن چوب ستم بر دلم آتش زد 

سرخی گونه ی او به کبودی گروید

************************ 

صبح فردا دیدم که حسن با پدرش ، با یکی مرد دگر

سوی من می آیند ، خجل و شرم زده ، دل نگران 

منتظر ماندم من تا که حرفی بزنند ، شکوه ای یا گله ای

یا که دعوا شاید ، سخت در اندیشه ی آنها بودم

پدرش بعد سلام، گفت :«لطفی بکنید، وحسن را بسپاریدبه ما»

گفتمش چی شده آقا رحمان ؟

گفت : « این خنگ خدا وقتی از مدرسه برمی گشته

به زمین افتاده بچه ی سر به هوا ، یا که دعوا کرده

قصه ای ساخته است ، زیر ابرو و کنار چشمش متورم شده !

درد سختی دارد ، می بریمش دکتر با اجازه آقا

*************************

چشمم افتاد به چشم کودک

غرق اندوه و تاثر گشتم

من شرمنده معلم بودم

لیک این کودک خرد و کوچک

این چنین درس بزرگی می داد

بی کتاب و دفتر

من چه کوچک بودم

او چه اندازه بزرگ

به پدر نیز نگفت

آنچه من از سر خشم بر سرش آوردم

***************************

عیب کار از خود من بود و نمی دانستم

من از آنروز « معلم » شده ام

بعد از آن هم دیگر در کلاس درسم

نه کسی بد اخلاق  

نه یکی تنبل بود

همه ساکت بودند ، تا حدود امکان

درس هم می خواندند

***************************

او به من یاد آورد

این کلام از مولا (ع)

که به هنگام خشم

«نه به فکرم تصمیم »

«نه به لب دستوری »

«نه کنم تنبیهی » 

یا چرا اصلاً من

عصبانی باشم ؟

با محبت شاید

گرهی بگشاییم با خشونت هرگز !

وحید امینایی





طبقه بندی: شعر ، ادبیات ، ترجمه،
برچسب ها: همیشه یادمان باشد...،
[ چهارشنبه 7 تیر 1391 ] [ 11:28 ب.ظ ] [ فریبا حزباوی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


با سلام و درود
این وبلاگ برای استفاده‌ی دانش‌آموزان عزیز و همکاران گرامی طراحی شده. امیدوارم این تلاش ناچیز گام مثبتی در جهت گسترش دانش و فراگیری عزیزان باشد. نظرات و پیشنهادات شما می‌تواند این نهال را به ثمر برساند.
همواره شاد و پیروز باشید.


لینک های مفید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :